حرف دل
راه تو خون می طلبد مرد کیست؟

مهم ترین وظیفه
"شناخت و انجام وظیفه" است.
فصلهای دلاوارنامه
پستوی دلنوشته ها
ختم صلوات
ذکر صلوات جهت تعجیل در فرج حضرت صاحب الامر "ارواحنا فداه"






کاتب
قدمهای بر چشم دلاوار
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
قدمهای امروز :
قدمهای دیروز :
قدمهای این ماه :
قدمهای ماه قبل :
کل قدمها :
آخرین قدمها :
  
دلاوارنامه
كد لوگوی دلاوارنامه برای وبلاگ شما
جستجو در دلاوارنامه

دوستان دلاوار
حلقه معرفت
سید جلال الدین حسینی (واعظ)
محیط مذهبی
کلبه فقه و حقوق
داهول
هشتمین ستاره
صمصام علوی
تنهایی...عشق
منتظران آفتاب
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
افلاکیان
لشگریان عشق
دست نوشته های یک نسل سومی
عصر ظهور
نوبهار دلها
مهندس مسلمان
مکائد ابلیس
پلاک هشت
پا به پایِ ماه
افسران امام خامنه ای
جا مانده از...
نسل حضور
عروس خورشید
قصه انتظار
کوثر بی کرانه
می نویسم برای مظلومیت آقام سید علی
راه نزدیک
غروب طلائیه
طلبه پاسخگو
بار امانت
سهم من
کجایی سبزترین بابای دنیا؟
میثم تمار
جای خالی...
وارثان انتظار
دلنوشته های یک بچه +
اسطوره های آسمانی
پیام شهبند
طرحی نو
محراب یار
پشت خاکریز
بالاتر از بالاترین(طنزهای سیاسی)
سراج
والعاقبة للمتقین
همسفرشهدا
المرأة ریحانه
بهشت دور نیست
این روزها که میگذرد
الهم عجل لولیک الفرج
تسنیم-تبریز
به سردی فرات
میقات
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
اشعار عاشورایی
خاکریز انتظار
شهر لاله ها
یک قدم تا خدا
خورشید
بصیرت
ضجه های زنی خسته

پیوندهای روزانه
دلاوارنامه
كد لوگوی دلاوارنامه برای وبلاگ شما
آخرین دلنوشته ها
که روی توبه ندارم...
الله اکبر از این مردم...
نامه یک دوست عزیز به علی عزیز...(فرزند شهید احمدی روشن)
لاحول ولا قوة الا بالله...(از دلاوارنامه)
صــــــــــــــــــــــــبر استــــــــــــــ...(از دلاوارنامه)
عشق و چمران...
اینو دوباره گذاشتم..برای تویی که به عشق غیر خدا گفتی نه...
نفسی در هوای خامنه ای..
پیکان + پهپاد
معامله به این میگن...
حســـــــین...2(از دلاوار)
حســـــــین...(از دلاوار)
یا حسینامون بوی حسن میده
بدون عنوان!!!
کوتاه اما...
یه روز بارونی
پرندگان را بنگر...(از دلاوارنامه)
تا تو را فهمیده ام...(از دلاوارنامه)
حب دنیا و ذکر و دامن! درویش!!!(مخصوص آقایان؛ برای گرفتن رمز پیام بگذارید و آدرس وبلاگ یا ایمیلتان را قرار دهید)
عشقم تویی...(از دلاوارنامه)
از عید فطر تا عرفه...عید قربان بر همه شما عزیزان مبارکباد
شکارچی شنبه و یک حبه قند...جاهدوا باموالکم
آیت الله شاه آبادی: امام موسی صدر زنده است و به زودی به ایران باز میگردد.
حرم هستی...(از دلاوارنامه)
گرما تویی...(از دلاوارنامه)
هوس دل...(از دلاوارنامه)
دل دارم...(از دلاوارنامه)
استاد عزیز و گرامی جناب آقای دکتر مسعود درخشان و قیام وال استریت
دلم گم کرده راهش را...(از دلاوارنامه)
دور هم خوش میگذره...نه؟

بـا دیده بـه بـاغ دل مـن آمـده ای           زیبا چو گل و سرو و چمن آمده ای

این دیده دلاوار کند فرش شما           چـون لالـه و سنبل و سمن آمده ای

انشاءالله مدیون وقت شما نباشم


فصل : شعر دلاوار,

 

باغ چشمان من اینجا سرد است

 

 

جای خالی  همان یک مرد است

 

 

گرچه یکتاست خداوند صمد می دانم

 

 

یار ما نیز چو معشوق عزیزش فرد است

 

 

جمعه ها یاد تو افتاد اگر این دل مست

 

 

این غم و آه و فغان نیست خدا، این درد است

 

 

حق نه آنست که من گویم و تو گوش دهی

 

 

آنچه او خواست اگر گشت  و گر آن کردست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

اشکی به دیده ماند، خونی به دل نشست

 

 

تیری به چشم خورد، قدی کمان شکست

 

 

لبهای کودکی، آبی ندید و دید

 

 

بابا که کودکش خونین و پرپرست

 

 

گم کرد راه خود، اسبی و خصم دن

 

 

با تیر و تیغ تیز ره بر جوان ببست

 

 

سرهای عاشقان رقصنده می رود

 

 

تقدیم نور کرد ارباب با دو دست

 

 

آتش گرفته باز یک چادر سیاه

 

 

آتش به جان زنید مردان حق پرست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

یعقوب اگر به یوسف کنعان نگاه کرد

 

 

در هجر روی او همه عالم سیاه کرد

 

 

صبر جمیل عاشق یوسف نگر که دهر

 

 

پر از فغان و ناله و افسوس و آه کرد

 

 

ماه من است عشق و خداوندگار صبر

 

 

زینب که صد چو یوسف زیبا به چاه کرد

 

 

صبر جمیل لحظه ای از صبر زینب است

 

 

تفسیر ما رأیت به زنجیر و راه کرد

 

 

کوه است درد و رنج وگر زآهن است و سنگ

 

 

زینب نگر که کوه بلا را چو کاه کرد

 


فصل : شعر دلاوار,

 

با کاروانی از غم و آه آمدم ببین

 

 

محتاج لطف کوی تو شاه آمدم ببین

 

 

صد تیر از نگاه من ای جان خطا برفت

 

 

در آرزوی یک دو نگاه آمدم ببین

 

 

باران اگر که لشکر درد است زآسمان

 

 

با اشک درد همچو سپاه آمدم ببین

 

 

کوه غرور و کبر مرا چشم تو شکست

 

 

گردیده ام حزین و چو کاه آمدم ببین

 

 

از عرش کبریایی حق تا به فرش پات

 

 

با زلف یار این همه راه آمدم ببین

 

 

گردم که چون ستاره ز نورت منورم

 

 

با عشق روی حضرت ماه آمدم ببین

 

 

با این همه کرامت و لطفی که در تو هست

 

 

خالی ز هر چه خواه و نخواه آمدم ببین

 


فصل : شعر دلاوار,

سلام و خدا قوت به همه خواهر و برادرای گلم

خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود و خیلی خیلی هم براتون دعا کردم

جاتون خالی کنار حرم حضرت زینب و حضرت رقیه سلام الله علیهما

به یادتون بودم و براتون دعا کردم.خدا قبول کنه...

چند بیتی توی راه و بیراه شام غم نوشتم که تقدیم میکنم:

 

 

این ره عشق مرا تا به خدا خواهد برد

 

 

آتش عشق مرا جان به فدا خواهد برد

 

 

جز شهادت نبود شهر دگر مقصد من

 

 

آن که هادی است مرا سوی هدی خواهد برد

 

 

سوی جنت روم اینک بخدا جان مرا

 

 

آنکه گردید ز ارباب جدا خواهد برد

 

 

سوی ارباب لبم میگزد اینک چون است

 

 

دست شاه است که غم را ز گدا خواهد برد

 


فصل : شعر دلاوار,
حلالیت
به قلم:دلاوار 07:34 ب.ظ

دوستای خوبم...عزیزان بزرگواری که توی این مدت منو شرمنده کردن با حضورشون و اظهار لطفشون...

به مدت دو هفته عازم سفر سوریه و زیارت حرم مطهر حضرت زینب سلام الله علیها و حضرت رقیه علیها السلام هستم...

اول اینکه نائب الزیاره دوستان و دعاگوی همه عزیزان هستم...دوم اینکه اگر بدی از بنده دیدید حلال بفرمایید یا اینکه برام پیام خصوصی بذارید و موضوع رو بفرمایید.

التماس دعا

 یا حق علی

خیلی خیلی خیلی از آشنایی با شما دوستای بزرگوارم خوشبخت شدم...به امید روزی که شهادت ابتدای راه ما باشد.


فیلم ستایش در یک جمله:

در ایران زنان نمی توانند حقوق اولیه خود را بگیرند در نتیجه باید از دست قانون فرار کنند.

پسری از سربازی فرار کرده به کمک دوستش سعی میکند برود اونور آب که کشته می شود.(به درک)

خواهرش طلاهایش را فروخته تا او بتواند فرار کند.(خاک بر سرش)

دوستش عاشق خواهر این پسر می شه و بر خلاف نظر پدر و مادر هر دو طرف

 تصمیم می گیرن با هم ازدواج کنند.

پدر دختر می پذیره که دخترش با کسی که باعث مرگ پسرش شده ازدواج کنه (بی شعور)

پسر هم جلوی پدرش می ایسته و پدرش اونو عاق میکنه و از خونه میندازتش بیرون (بدبخت)

پسر می ره سر کار. اونجا بهش تهمت می زنن و پلیس میفته دنبالش.

از پلیس فرار میکنه و قصد داره بره اونور آب و درحین فرار از دست قانون تصادف میکنه و کشته میشه. (به جهنم)

فرزندان این پسر شرعا و قانونا به جد پدری میرسه. مادر بچه ها، بچه ها رو برمیداره و فرار میکنه.(خدا لعنتش کنه)

چند تا آدم خوب! هم در این فرار کردن به اون کمک می کنن.(خدا اینا رو هم لعنت کنه)

قانون و پلیس نمی تونن اونها رو پیدا کنن.(بی عرضه ها)

پدربزرگ بچه ها میفته دنبال اونها و پیداشون می کنه. (دمش گرم)

دوباره چند تا آدم خوب در فراری دادن اونها بهشون کمک می کنن.(احمق ها)

راستی یادم رفت بگم...پدر این دختر همسرش رو هم از دست میده..یعنی تا حالا پسر، داماد و همسرش رو از دست داده و الآنم با دختر و دو تا نوه آواره و در حال فرار از دست قانونه...بیچاره!(خودت کردی که لعنت بر خودت باد)

بالاخره میره به یه روستای قدیمی یعنی زادگاهش. (ریشه تاریخی همه بدبختی های این مرد)

اونجا دو تا خان وجود دارن و دو تا طایفه که از قدیم الایام با هم جنگ داشتند.سی سال پیش پدر این دختر

پسر خان رو که نمی دونم چرا بدون پاپوش و تن پوش تو کوچه و بیابون آواره بوده، از هیأت امام حسین می ندازه بیرون.

چون تو هیأت خوابیده بوده و خر و پف! میکرده.(خدا لعنت کنه کسایی که مردم رو از امام حسین دور میکنن)

یوسف رو گرگها میخورن!!! (پسر حضرت یعقوب، خان بالاده رو!!!)

خان وقتی می فهمه اونی که پسرش رو از هیأت انداخته بیرون برگشته؛ لشکر کشی میکنه تا اونو از خونه اون یکی خان بیاره بیرون و عزت و شرف از دست رفتش رو و نه خون پسرش رو پس بگیره.

پلیس هم فقط میگه مملکت قانون داره و اگر کاری بکنید با قانون طرفید.

وقتی پلیس اینطوری میگه خان به مردمش میگه به جای سه دونگ؛ همه شیش دونگ فلان جا رو میدم به کسی که قاتل پسرم رو بیاره.(پلیس رو به کشمش هم حساب نکرد.دمش گرم)

در این میان پدر این دختر که روانی هم شده از خونه اون یکی خان میره بیرون و اتفاقا نوه خان رو که دنبال گوسفندش از خونه زده بیرون از دست گرگها نجات میده.( در نقش چوپان فداکار!!!)

لابد میگی چطوری یه پیرمرد هفت هشت تا گرگ رو فراری داده:

گرگها به این مرد حمله می کنن و با چوب! اونها رو دور میکنه. (چوب را مثل سیخ نونوایی جلو و عقب میبره و فکر کنم میکنه تو چشم گرگها) بعد یکی از این گرگها میپره و گردن این مرد رو گاز میگیره و بعد از اینکه گازش گرفت مثل بچه آدم رهاش میکنه و با فریادی که این مرد سرش میکشه متنبه شده و متوجه اشتباهش میشه و دمش رو میذاره زیر دندونش و محکم گاز میگیره که ای وای عجب غلطی کردم که گازش گرفتم.

گرگهای دیگه هم سرشکسته و پشیمون برمیگردن پیش شنگول و منگول و حبه انگور و این مرد در حالی که یک گرگ

گردنش رو گاز گرفته و پیراهن خودش و یوسف پر از خونه اون پسر کوچولو رو پشتش سوار میکنه و میبره پیش خان و بهش میگه یوسفت رو آوردم...صحیح و سالم...

فکر کنم تا همین جا کافیه...بیشتر از این روم نمیشه به جناب ضرغامی و پور محمدی و دوستان عزیز صدا و سیماییم فحش بدم. اما نتایج اخلاقی این فیلم رو به طور خلاصه خدمتتون عرض میکنم.

1. اگر خواستید از سربازی فرار کنید باید برید سراغ کردهای غرب تا از مرز عبورتون بدن

2. اگر کشته شدید، شهید محسوب میشوید

3. اگر به کسی که میخواهد فرار کند کمک کنید آخر مردانگی را از خودتان در آوردید

4. مثل همیشه جلوی پدر و مادرتان بایستید و با دوست دخترتان ازدواج کنید

5. اگر پلیس به شما شک کرد فرار کنید و دوباره تصمیم بگیرید از مرز عبور کنید

6. در این راه هم اگر کشته شوید خیلی خیلی خوب است...شهید شده اید

7. به کسانی که میخواهند از دست قانون فرار کنند کمک کنید

8. فرزندان قانونی و شرعی یک نفر را برداشته و به خاطر اینکه در کشورتان حقوق زنان ضایع می شود فرار کنید

9. حرف پلیس را به چیزی حساب نکنید و چماق بردارید و حقتان را خودتان بگیرید

10. به خاطر خونخواهی از فرزندتان قیام نکنید...به خاطر عزت و شرف خان بودنتان دست به چماق ببرید

11. از چماق های مرغوب استفاده کنید

12. هنگامی که به جنگ با پایین ده میروید همه مردم بالا ده کنار کوچه بایستند و به شما خدا قوت بگویند و شما برایشان دست تکان دهید

13. وقتی گرگها را دیدید گردنتان را سپر خود قرار دهید.

14. نصیحتشان کنید.

15. اگر گوش نکردند انگشت در چشمشان کنید و بر سرشان فریاد بزنید.

16. اگر باز هم آدم نشدند به کارگردان بگویید یک کاری بکند تا شما نجات پیدا کنید.

17. یوسف را پیدا کنید و کنعان برسانید.

18. بدانید اگر سی سال پیش کسی را از هیأت انداخته باشید بیرون، امروز فرزند، همسر و دامادتان کشته خواهند شد و خودتان بدبخت می شوید.

19. به ضرغامی فحش ندهید

20. به من فحش ندهید


فصل : گوناگون,

 

بهار جمعه ای دیگر خزان شد                              دو چشم نرگسش بر ماگران شد

 

هزار افسانه از لیلی و شیرین                           نهان در ناز آن ابرو کمان شد

 

 

زبس لبهای سرخش لعلگون است                          همه جانم برایش چون دهان شد

 

 

دو دنیا  بی وجودش بی وجود است                        وجودش جان بر این دنیا و آن شد

 

 

دلم تب ریزد از گرمای شمسم                         ز نورش روشن این هفت آسمان شد

 

 

گل عرفان هزاران برگ و بر داد                               به باغ معرفت چون باغبان شد

 

 

چو غائب گشتم از "من" هست دادی                            به ظرف خالی بی جان و جان شد

 

 

میان مجلس مستان نشستم                                   قتیل قلب من هم آن میان شد

 

 

دو نرگس خون چو کارون سرخ داری                       چو زینب راهی یک کاروان شد

 

 

چو از جنت برون گردید آدم                                           دلا وار رخ صاحب زمان شد

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

مست است همه جانم و مستی ز تو جوید                                       ریحانه عشق    از   سر   زلفین  تو  بوید

 

 

راه تواگرخون طلبد حرف حسابست                    روح ازلب چون خون تودرجسم بروید

 


فصل : شعر دلاوار,

خدا قلب را آفرید و قلب برای خداست...حرم خداست

و جز خدا کسی را اجازه ورود به قلب نیست...

قلب حب است...قلب عشق است...منشاء علاقه و احساس است...

عشق تمرکز عاشق است بر معشوق...پس معشوق یکتاست...قلب هم یکتاست...

معشوق غیرت دارد...جز خود را در قلب عاشق نمیتواند ببیند...

اگر ببیند یا عاشق را رها کرده و می رود...یا قلب عاشق را می شکند...

اگر عاشق قلبش شکست یعنی معشوق هم دوستش دارد...

چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

معشوق اگر خدا باشد عاشقانش را عاشق است...عاشقان خدا معشوق یکدیگرند...

قلب حرم خداست...هیچ کس اجازه ورود به حرم خدا را ندارد

جز آنکه نشانه ای از معشوق داشته باشد...

یا عاشق معشوق باشد...یا معشوق معشوق...

حسین (ع) عاشق بود و معشوق...

جدال عشق و عقل کجاست؟ حرف عقل و عشق چیست؟

هیچ...

عقل و عشق جدالی ندارند...از یک جنس نیستند و کارزارشان یکی نیست...

عقل میگوید عاشق باش...اما...

اما عشق و عشق...جدال قلب و قلب...دل و دل...جدال معشوقان بر سر قلب عاشق...

جدال عاشق با دل خود...که کدامین معشوق را برگزیند...مگر میتواند انتخاب کند؟؟؟

یکی عاشق دنیاست...الهه هواه...خدایش..الهه اش...معشوقش هوای نفسش است...

حب دنیا دلش را پر کرده...

جایی برای خدا نیست...اگر خدا قلبش را بخواهد قلبش را خواهد شکست...

قلب شکسته باز حرم خداست...

اگر قلبش را رها کند که وای...

جدالی است سخت میان خدا خواهی و دنیا خواهی...

میان عشق و عشق...میان حب دنیا و حب آخرت...

میان خود خواهی و خدا خواهی...

در این جدال عاشقان حقیقی خدا قلبشان را به صاحب واقعی اش می سپرند

و نامحرمان جایی در قلبشان ندارند...

در سطوح پایین عشق تکثر است و معشوقان بسیار...تمرکز قلب کم است...

هر چه عاشق تر می شوی به وحدت در عشق

که تمرکز بر معشوق حقیقی است می رسی...

در سطوح پایین انتخاب سخت است و در سطوح بالای عشق جای انتخاب نیست...

برایت انتخاب می کنند و آنچه عاشق را عاشق نگه می دارد شراب صبر است...

صبر بر خواست معشوق...صبر بر هجر معشوق...

صبر بر ناز معشوق...صبر بر تقدیر معشوق...

صبر به منزله سر ایمان است و ایمان یعنی باور و عشق...

و این یعنی صبر یعنی عشق...

و این چنین است که زینب بر قله عشق ایستاده است...

و ما رأیت الا جمیلا سر میدهد...

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن         منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

السلام علی قلب الزینب الصبور


فصل : شعر دلاوار,

 

تقدیم با عشق

 

 

مهر روی تو،  دل آدم پریشان می کند

 

هفت دریا را پر از یک قطره باران می کند

 

 

چشم مستت می کشد با خنجر مژگان دلم

 

چون که مستی پشت پلک هجر پنهان می کند

 

 

"سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش"

 

دست لطف تو برایم سخت، آسان می کند

 

 

لطف بی منت اگر کار خدای ارحم است

 

عشق ما هم چون خدا این لطف این سان می کند

 

 

کفر زلفت با دل عشاق با ایمان چه کرد؟

 

قلبشان را بین که نفی کفر و ایمان می کند

 

 

مست گیسویت شوم یا سخت آغوشت کشم

 

یا لبت را سرکشم کین این و هم آن می کند

 

 

زخمی هجران تو هر دم ز غم جان می کند

 

تیغ تیزم زن که آرامش به این جان می کند

 

 

یوسف ار بیند رخ تابنده ی ماه مرا

 

چون زلیخا یوسفم را قعر زندان می کند

 

 

یا که یعقوب ار بداند وصل کویت را چه هست؟

 

مشهدت را قبله ی معشوق کنعان می کند

 

 

پادشاهی گر ببیند این جلالت را به طوس

 

خادم صحن تو را خدمت چو سلطان می کند

 

 

هر که گرید در وصال ضامن هفت آسمان

 

بی گمان در روز حسرت چهره خندان می کند

 

 

مدعی وقتی نمی بیند کرم را در حرم

 

ژاژ می خواید ز شک، بیسار و بهمان می کند

 

 

اشک و آهم را نگر روی سیاهم را نبین

 

قلب مستم را ببین تقلید رندان می کند

 

 

مهر فرزندت دلا  وار این غزل را چون سرود

 

شکر نعمت بر درت ای  شاه مردان می کند

 

 

این قصیده 14 بیتی در مدح آقا علی بن موسی الرضا روحی له الفداء قسمتی از مهریه همسرمه...

 


فصل : شعر دلاوار,

مرا در جمعه ای دیگر

 

به حال خود رها کن

 

تا بمیرم از غم فردای بی رویت

 

بمیرم ا ز هوسهای خیالی

 

آرزوهای پر و خالی

 

بدوزم لب به دندان و بسوزم قلب را من به آتش

 

هیزمش غم

 

چشمهایم پر ز شبنم

 

خسته ام من

 

خسته ام من

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

زبان شعر مرا هیچکس نفهمیده ست

 

کسی نخوانده و چون من کسی نرنجیده است

 

مرا ببین و ببین حال زار اشعارم

 

کسی به روی من و شعر من نخندیده ست

 

همیشه در هوس خنده های روی توام

 

بیا ببین که هوس ، پا    ز عقل برچیده است

 

اگر ندیده به مردم مرا و گردیده است

 

 

چه غم که مردم چشمش همیشه گردیده ست

 

 

دلم اسیر گشته به عشاق چشم معشوقم

 

 

هر آنکسی که ندیده تو را و هم دیده ست

 

 

بیا به دین دلا  وار و دائم عاشق باش

 

 

که  چشم و خال لب و روی مه پرستیده است

 


فصل : شعر دلاوار,

این روزها خیلی‌ها از اختلاس 3000 میلیارد تومانی صحبت می‌كنند. اما به نظر می‌رسد اغلب آنها دقیقا نمی‌دانند چه اتفاقی افتاده‌است. برای اینكه  كمكی به شناخت مساله كرده باشم  مجموعه اطلاعاتی كه از موضوع دارم  را تلاش می‌كنم به زبان ساده اما خلاصه توضیح بدهم شاید به درد دوستانی كه علاقمندند اطلاعات دقیق‌تری داشته باشند بخورد.

قبل از هر چیز باید بدانیم   LC یا همان اعتبار اسنادی چیست؟ معمولا در معامله‌های بزرگ كه فرایند مذاكرهو توافق و پرداخت پول و حمل و بازرسی و تحویل‌گیری و …  زمان‌بر و طولانی است فروشنده از خریدار می‌خواهد تعهد بدهد كه در انتهای این فرایند اگر همه چیز مطابق توافق بود كل پول را پرداخت كند. برای این كار به بانك مراجعه می‌كنند و بانك یك ضمانتامه به ارزش مبلغی كه معامله بر اساس آن انجام می‌شود در وجه فروشنده و به تاریخ موعد پایان معامله صادر می‌كند. یعنی به فروشنده تعهد می‌دهد كه معادل این مبلغ را در زمانی كه آنها با هم توافق كرده‌اند از حساب خریدار برداشته و به حساب فروشنده واریز كند.  به این سند LC  می‌گویند.

طبعا بانك صادر كننده LC  باید پیش از تعهد دادن از طرف خریدار مطمئن شود كه او توان مالی كافی برای اجرای تعهداتش را دارد یعنی یا پول نقد در حساب داشته باشد یا وثیقه ارائه بدهد یا اینكه از نظر بانك بر اساس سوابقش اعتبار مالی او در حدی باشد كه بانك حاضر به ریسك شده و از طرف او تعهد بدهد.  فرق اصلی LC با چك در همین ویژگی تعهد اعتبار خریدار از طرف بانك است.  چون معمولا معاملات بین‌المللی این گونه پیچیدگی‌ها را دارند اغلب LC ها ارزی هستند یعنی برای مبادله پول بین دو كشور استفاده می‌شوند. اما LC  ریالی هم داریم. یعنی اگر دو طرف یك معامله ایرانی باشند هم می‌توانند از بانك بخواهند  LC ریالی برای آنها صادر كند.

خوب حالا در این اختلاس چه اتفاقی افتاده؟ شخصی به نام مه‌آفرید خسروی و شركایش ...


فصل : دل نوشته های اقتصادی,گوناگون,

 

لام لبت به سین سلامم که رخ نمود

 

 

با واژه های روی تو قلبم چنین سرود

 

 

گلواژه های چشم تو پنهان بود به پلک

 

 

چون آتشی که چهره فرو می برد به دود

 

 

ایهام داری ای شب زلف تو چون سحر

 

 

رقص تو و نسیم سحر این چه واژه بود؟

 

 

رقصیدی آنقدر که مشامم پر از تو شد

 

 

تار است زلف شبت یا که چوب عود؟

 

...


فصل : شعر دلاوار,

 

نه مست بوده ام نه خمار و نه می پرست

 

 

نه برده ام سوی آتش یکی دو دست

 

 

لاف جنون و عشق ز سر واکنم رضا(ع)

 

 

من را بخر ،من من را همین که هست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

با این دو بال باز که پرواز می کنم   دل را ببین که محرم یک راز می کنم

 

آغوش بازکرده و بالی نمی زنم     وقتی نماز صبح خود آغاز می کنم

 

وقتی که دل ز لب سرخ می تپد     آواز عشق روی تو را سازمی کنم

 

همچون عقاب ذکر نمازم نشد تمام       چونان که یاد نرگس و آن ناز می کنم

 

من مست میشوم ز دلاواریم هنوز    وقتی که چشم تر به رخت باز می کنم

 

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

نور  است همه نور خدا خامنه ای

 

خورشید علی را تو "علی" آینه ای

 

گقتم که تویی آیه ای از سوره حق

 

حقی همه،ای ماه تو  یک آیه،نه ای 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

لیلی سخن را قلمم مجنون است

 

شیرین قلم را سخنم مدیون است

 

هر حرف اگر با قلمی گشته رفیق

 

عشق قلم سیاه دل یک نون است

 


فصل : شعر دلاوار,


لبخند زدی گل ز رخت شرم نمود


آرامش تو جان مرا گرم نمود




سخت است سخن های پر از ناز ولی



لبهای تو سختی سخن نرم نمود


فصل : شعر دلاوار,


نازت همه شیرین و دلت فرهادی

 


مجنون خدا دل نه به لیلی دادی

 


ویران شده گر شهر دلت از غم یار

 

دل را ببر از شهر به یک آبادی

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

چون غنچه میان باغ دل روئیدی

 

 


چون گل به رخ بلبل دل خندیدی

 

 


حالا که شدی نصیب بلبل در باغ

 

 

  پا از دل آواره من  بر چیدی

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

میلاد با سعادت و مبارک کریمه اهل بیت

حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

 بر همه دوستان بزرگوار تهنیت باد.


قابل وصف نیست آنچه در بین لبهای ماه و روی ماه

 ستارگان اتفاق افتاد.

هزار بار آرزو کردم که ای کاش تمام اعضای بدنم قطعه

 قطعه میشد تا یک لحظه روی ماهت را ببینم.

شهدا چه حالی دارند؟

 که اربابشان رویشان را بوسه میزند...

ای ماه؛ صد بار فدای آن لحظه ای شوم که دست بر

 محاسن ستاره ای کشیدی و گفتی:

 به به عجب ریش قشنگی!

تعداد بوسه هایت را میشمردم...

مثل ستارگانت بیشمار بود.

ای ماه؛

زبانم لال که نمیتوانم آنچه دیدم را بنویسم.

مگر می شود عشق را و تری لبهایت را

 با کلمات وصف کرد؟

مگر میتوان گرمای آغوشت را نوشت؟

چه میکردی ماه با ستارگانت؟چه میدیدی و

چه می گفتند آنان که می گفتند با تو حرف دلشان را

 با دهان باز و فقط با دو حرف از حروف عشق،آه.

پیش خود گفتم میخواهند لبهایت را ببوسند...

آنقدر ماه و ستارگانش جمع بودند؛گویا یکی شده بودند. 

زبان که هیچ؛ درک انسان عاجز است

 از درک این بوسه های یار و عشقبازی ستارگان.

سرت که بالا و پایین می رفت زندگی می بخشید

و لبخند که میزدی بهشت را می دیدم

 و چون می بوسیدی دیگر ...

یکی گفت با این جسم نهیف جلوی همه دنیا ایستاده ام؛ مرا در آغوش گیر...آغوشش گرفتی سینه به سینه.

یکی میگفت میخواهم پیشانیت را ببوسم؛ سرت را خم کردی و او بوسید.گفت لبت را.سرت را خم کردی و او بوسید. گفت صورتت را؛ سرت را خم کردی و او بوسید. گفت آنطرفش را؛ باز سرت را خم کردی و او بوسید...

یاد این شعر از حافظ افتادم:

 

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه!

کنون که مست و خرابم صلاح بی ادبیست

 

ای ماه؛ تو خواندی برای ستارگانت که:

هر بلایی کز تو آید رحمتی است

هر که را رنجی دهی خود راحتی است

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند

 تاکه با عشق تو پیوندم زنند

من میخوانم:

نور است همه نور خدا خامنه ای

خورشید علی را تو علی آینه ای

گقتم که تویی آیه ای از سوره حق

حقی همه، ای ماه تو یک آیه نه ای 


فصل : انقلاب ، امام و رهبری,

انقلاب اسلامی به مثابه پروژه ای است که سالهای متمادی پیش از 22 بهمن 57 زیرساخت­های شروع آن ایجاد شد و در بهمن 57 کلید خورد. این پروژه که با هدف وارد کردن اسلام در تمامی شوون زندگی فردی و اجتماعی جامعه به دست توانای ملت و با رهبری عالمی عادل و شایسته شروع شد  ، در همان ابتدای امر با تغییر ساختار سیاسی و حکومتی جامعه گام موثری در جهت وارد کردن اسلام در عرصه سیاست نهاد. در 12 فروردین 58 انقلاب سیاسیِ انقلاب اسلامی با شاکله مردم سالاری دینی به صورت محکم و استوار شکل گرفت و با رهبری امام بزگوار و پس از آن مقام معظم رهبری و سیاستمداران جمهوری اسلامی راه مستقیم خود را هر چند با فراز و نشیب پیش گرفت. با وارد شدن اسلام در عرصه سیاست و به دست گرفتن ارکان قدرت سیاسی توسط عالمان اسلامی زمینه جهت ورود اسلام در عرصه های دیگر نیز به وجود آمد. انقلاب فرهنگی به عنوان اساسی ترین هدف انقلاب اسلامی ایران شروع شد و تشکیل شورای عالی انقلاب فرهنگی از همان ابتدا به عنوان اصلی ترین نهاد فرهنگی جمهوری اسلامی ایران به دستور امام بزرگوار نشان از اهمیت والای این عرصه در تفکر اسلامی ایشان داشت. ایشان در جای جای سخنان خویش بر این نکته تاکید کردند که عرصه اصلی انقلاب اسلامی انقلاب فرهنگی است و اگر فرهنگ اصلاح نشود هر چند تمام اجزاء دیگر جامعه از جمله اقتصاد و سیاست و مسائل نظامی قدرتمند گردند ما به هدف نهایی مان نخواهیم رسید.(صحیفه امام ج15 ص 16)


 

درد چو آتش دل من گرم کرد                            بحر دلم را چو هوا نرم کرد

 

اشک شد از گوشه چشمم چکید                       درد شد از کوره قلبم تپید

 

درد مرا پیله خود کرده است                         جسم من از شاهی او برده است

...


فصل : شعر دلاوار,

بعد از 64 روز زندگی در جنگلهای گلستان و آمدن به تهران تا شنبه دوم مهر ماه این جانباز عزیز به همراه خانواده محترمشان در کنار خیابان و در چادر اقامت داشتند. سپس به امید اینکه شاید بتواند فرزندانش را به مدرسه بفرستد به گرگان بازگشته و در خانه یکی از اقوام ساکن شدند. برای پیگیری و به امید اینکه فریادش به فریادرسی برسد به تهران باز خواهد گشت.


فصل : انقلاب ، امام و رهبری,

 

جانبازی که آبرویش را خرج میکند تا گرسنه نماند. جانبازی که شرمنده زن و بچه شده است. جانبازی که التماس می کند...وای برما...وای برما...حاشا به غیرتمان اگر قدم از قدم برنداریم...یک روز سینه اش را سپر کرده بود تا اسلام بماند. امروز سینه اش را شرحه شرحه کرده تا گرسنه نماند....بشنوید شرح حال تاج سرمان را که خونش خاک قدمهایمان شده است...خاک پای فرزندانش بر سرمان که امسال ماه مهر ندارند...

اگه یه جو غیرت داریم حداقل زنگ بزنیم و دلجویی کنیم...اگه مردیم به اندازه توانمون کمک کنیم...

قلب امام زمان خونه...به خدا قلب آقا خونه...

جانباز شیمیایی محمد رفیعی نژاد با زن و بچه تو خیابون چادر زدن و من و تو بشینیم تو خونه و دم از انسانیت بزنیم..وای برما...

به نام خدا

سلام...اینجانب محمد رفیعی نژاد مجروح شیمیایی اعصاب و روان در سال 64 در عملیات والفجر هشت شیمیایی شدم. بعد از سالها در سال 86 در کمیسیون بدوی سپاه مجروحیتم تایید شد و به کمیسیون عالی پزشکی سپاه معرفی شدم مجروحیتم احراز شد. با گواهی مجروحیت صورت سانحه و تایید پزشکان متخصص و یگان اعزام کننده همراه مدارک پزشکی به بنیاد شهید و امور ایثارگران معرفی شدم. در کمیسیون احرازبنیاد جانبازی شیمیایی و اعصاب و روان احراز شدو به کمیسیون تعیین درصد جانبازی معرفی شد. بعد ازدو سال انتظار در نوبت کمیسیون هیچ درصدی به من تعلق نگرفت. در چند بار اعتراض هم نتیجه نگرفتم.چندین بار هم به من گفتن پیگیری نکن.مدارک همزمان مجروحیت نداری. به سپاه مراجعه کردم گفتند که رای کمیسیون عالی داری بنیاد دارد تخلف میکند، پیگیری کنید. ولی تا به امروز هیچ نتیجه ای نگرفتم.چندین سال است توان کار و فعالیت را از دست دادم.متاهلم، دو فرزند دارم، بیکارم، بیمه نیستم، درآمدی ندارم، مستاجرم. هرچه داشتم در این سالها هزینه درمان و زندگی شد. حتی مجبور شدم بخش زیادی از لوازم زندگی رابفروشم. برای گذراندن زندگی چهار سال و چند ماه است که نتوانستم اجاره بدم و بدهکار شدم. بهمن ماه سال 89 با کمک........توانستم بخشی از بدهی اجاره های عقب افتاده را بدهم.ولی چون توان تسویه حساب کامل را نداشتم و نمیتوانستم اجاره بدم صاحب خانه ما را جواب کرد. توان اجاره محل دیگری را نداشتم. ناچار شدم از تاریخ 12/4/90 در حاشیه شهر گرگان چادر بزنم. دو ماه هست که همراه خانواده ام مجبور شدیم در بدترین شرایط در چادر زندگی کنیم و تا به امروز با اینکه اطلاع رسانی کردم و حتی چند بار از بنیاد و استانداری تماس گرفتن آدرس محلی که چادر زدیم را گرفتن ولی هیچ خبری نشد. و هیچ مسئولیبه مشکل ما رسیدگی نکرد. چند سایت و وبلاگ وضعیت ما را اطلاع رسانی کردند ولی هیچ خبری نشد. و هیچ مسئولی رسیدگی نکرد. در طی این سالها بارها به ریاست محترم جمهوری، سپاه، بنیاد، استانداری، فرمانداری نامه و تقاضا نوشتم ولی اثری نداشت.بارها حضوری رفتم ولی رسیدگی نشد و فایده ای نداشت.

 از اینکه در دفاع مقدس حضور داشتم افتخار میکنم. به آرمانهایم پایبندم.

 رهبرم را دوست دارم. وطنم را دوست دارم و از اینکه به خاطر دفاع از

دین و ناموس و وطن آسیب دیدم افتخار میکنم.

ولی شرمنده همسر و فرزندانم هستم.

زندگی در این شرایط بد جسمی و روحی در فقر و در یک

چادر و در آوارگی را زیاد نمیتوان تحمل کرد. امام (ره) فرموده بودند نگذارید پیشکسوتان جهاد خون شهادت در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شوند. روزی نظام مقدس زمینه حضورم را در دفاع مقدس مهیا کرد. حالا هم نیازمند حمایت هستم.از کسی طلبکار نیستم. ...زندگی در این وضعیت حق ما نیست.مشکل مسکن.معیشت و درمان

دارم.خواهشمندم قبل از اینکه بیشتر از این خود و خانواده ام آسیب ببینیم.

 بفریاد ما برسید. از آوارگی نجاتمان بدهید.

والسلام

 

دعاگوی شما مجروح شیمیایی اعصاب و روان.محمد رفیعی نژاد.شماره تماس09358983080

 

شما را به جان مادرمون فاطمه زهرا قسم میدم هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدید.

برید تو مسجد پول جمع کنید.زنگ بزنید دلجویی کنید.خودتون کمک کنید.

به خدا روی پل صراط جلومون رو میگیرن...اصلا به فکر مسئولین نباشید.

این یه امتحانه برای ما...بذارید مسئولین توی درد بی دردی بمیرن...

التماستون میکنم نگید نمیتونیم کاری بکنیم...تا همین قدرشم که باعث شدیم یه مرد اینطوری خودشو بشکنه و شرمنده زن و بچش بشه و التماس کنه باید بمیریم...ای خدااااااااااااااااا غلط کردیم...

شماره کارت ۶۰۳۷۹۹۱۰۴۰۲۰۶۳۹۷

شماره حساب    ۰۳۰۰۲۱۱۶۳۶۰۰۹ 


فصل : انقلاب ، امام و رهبری,

 

یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود...

 

یه گل شکسته بود...یه گل یاس کبود...

 

قصه کوچه و درد، آتش و دود...

 

قصه مرد یهود...

 

من شنیدم ز غلافی که سرود...

 

آه، ای کاش علی مرد نبود...

 

آجرک الله یا بقیة الله

 


فصل : شعر دلاوار,

تشنه ام اما نه به یک جرعه آب           تشنـهء یــک تشنگی ناب ناب

خود ز کجا بودم و خود چه جویم         بــهر چه بحرم ببـرد ز جویم

درد بـدم، سبز شدم سرد بـاز             زرد شدم، خـــرد شــدم، درد باز

 


فصل : شعر دلاوار,

صفحات دلاوارنامه: 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات