تبلیغات
راه تو خون می طلبد مرد کیست؟

حرف دل
راه تو خون می طلبد مرد کیست؟

مهم ترین وظیفه
"شناخت و انجام وظیفه" است.
فصلهای دلاوارنامه
پستوی دلنوشته ها
ختم صلوات
ذکر صلوات جهت تعجیل در فرج حضرت صاحب الامر "ارواحنا فداه"






کاتب
قدمهای بر چشم دلاوار
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
قدمهای امروز :
قدمهای دیروز :
قدمهای این ماه :
قدمهای ماه قبل :
کل قدمها :
آخرین قدمها :
  
دلاوارنامه
كد لوگوی دلاوارنامه برای وبلاگ شما
جستجو در دلاوارنامه

دوستان دلاوار
حلقه معرفت
سید جلال الدین حسینی (واعظ)
محیط مذهبی
کلبه فقه و حقوق
داهول
هشتمین ستاره
صمصام علوی
تنهایی...عشق
منتظران آفتاب
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
افلاکیان
لشگریان عشق
دست نوشته های یک نسل سومی
عصر ظهور
نوبهار دلها
مهندس مسلمان
مکائد ابلیس
پلاک هشت
پا به پایِ ماه
افسران امام خامنه ای
جا مانده از...
نسل حضور
عروس خورشید
قصه انتظار
کوثر بی کرانه
می نویسم برای مظلومیت آقام سید علی
راه نزدیک
غروب طلائیه
طلبه پاسخگو
بار امانت
سهم من
کجایی سبزترین بابای دنیا؟
میثم تمار
جای خالی...
وارثان انتظار
دلنوشته های یک بچه +
اسطوره های آسمانی
پیام شهبند
طرحی نو
محراب یار
پشت خاکریز
بالاتر از بالاترین(طنزهای سیاسی)
سراج
والعاقبة للمتقین
همسفرشهدا
المرأة ریحانه
بهشت دور نیست
این روزها که میگذرد
الهم عجل لولیک الفرج
تسنیم-تبریز
به سردی فرات
میقات
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
اشعار عاشورایی
خاکریز انتظار
شهر لاله ها
یک قدم تا خدا
خورشید
بصیرت
ضجه های زنی خسته

پیوندهای روزانه
دلاوارنامه
كد لوگوی دلاوارنامه برای وبلاگ شما
آخرین دلنوشته ها
که روی توبه ندارم...
الله اکبر از این مردم...
نامه یک دوست عزیز به علی عزیز...(فرزند شهید احمدی روشن)
لاحول ولا قوة الا بالله...(از دلاوارنامه)
صــــــــــــــــــــــــبر استــــــــــــــ...(از دلاوارنامه)
عشق و چمران...
اینو دوباره گذاشتم..برای تویی که به عشق غیر خدا گفتی نه...
نفسی در هوای خامنه ای..
پیکان + پهپاد
معامله به این میگن...
حســـــــین...2(از دلاوار)
حســـــــین...(از دلاوار)
یا حسینامون بوی حسن میده
بدون عنوان!!!
کوتاه اما...
یه روز بارونی
پرندگان را بنگر...(از دلاوارنامه)
تا تو را فهمیده ام...(از دلاوارنامه)
حب دنیا و ذکر و دامن! درویش!!!(مخصوص آقایان؛ برای گرفتن رمز پیام بگذارید و آدرس وبلاگ یا ایمیلتان را قرار دهید)
عشقم تویی...(از دلاوارنامه)
از عید فطر تا عرفه...عید قربان بر همه شما عزیزان مبارکباد
شکارچی شنبه و یک حبه قند...جاهدوا باموالکم
آیت الله شاه آبادی: امام موسی صدر زنده است و به زودی به ایران باز میگردد.
حرم هستی...(از دلاوارنامه)
گرما تویی...(از دلاوارنامه)
هوس دل...(از دلاوارنامه)
دل دارم...(از دلاوارنامه)
استاد عزیز و گرامی جناب آقای دکتر مسعود درخشان و قیام وال استریت
دلم گم کرده راهش را...(از دلاوارنامه)
دور هم خوش میگذره...نه؟

تقدیم به مولا...
از خنجر چشمت شده صد خصم تباه
سید علی ای، هلال ابروی تو ماه
تکبیر زدم چو چشم مستت دیدم
لاحـــول و لا قـــــوة الا بــــالله

2ft9a2v9owsyx63xld.png


فصل : انقلاب ، امام و رهبری,شعر دلاوار,

صبر است بال پرواز، تا شانه های بی خواب........با جسم پاره پاره مجنون شوی، نه بــی تاب


   صبر است یک ستـــاره در آسـمان بـابـا........خورشید روی دامن، گم گشته شب به مهتاب

صبـر است یک برادر، چون کوه و سرو امـا........شمشیر در غلاف و دستی و مشک بــی آب

صبـر است جرعه ای آب، بعد از شکست ساقه.......با یــــاد نـــاله گـــل بر روی دست اربـــاب

صبـر است کــاروانی، در راه مجـــلس مــــی........زنجیر دست و پا و کشتی اسیـــر گــــرداب

صبر است خشم زینب، وان خطبه ای که سرداد.....بی پرده در میان، سگهای پســت مــــرداب

سلام علی قلب الزینب الصبور


فصل : شعر دلاوار,

 

نذر کردم برای خامنه ای............که  کنم جان فدای خامنه ای

قبله ام گشته سوی چشم ولی............می پذیرد خدای خامنه ای

نشود از مسیر حق بیرون............آنکه بیند لوای خامنه ای

گشته ام غرق و آرزو دارم............نفسی در هوای خامنه ای

خشم حق را به جان مخر تو بجو............لطف حق در رضای خامنه ای

می عشق علی بنوشم در............لب لعل و صفای خامنه ای

از صفا تا به مروه من رفتم............تا ببوسم منای خامنه ای

هر که دارد هوای روح خدا............برود پا به پای خامنه ای

هر که خواهد برات کرب بلا............بشود آشنای خامنه ای

می روم تا خدا به ظلمت شب............با چراغ هدای خامنه ای

صحن چشمان من قدمگه اوست............همه قلبم سرای خامنه ای

شد هیاهو بلند و شد آرام...........به یکی هوی و های خامنه ای

چون مسیحا نی وجود مرا............می دهد جان چو نای خامنه ای

جان من تا ابد شود آرام............دم به دم با نوای خامنه ای

مرغ عشقم ببین که می خواند............در هوای همای خامنه ای

با ولای علی و آل علی............دم زنم از ولای خامنه ای

همه عقل و دلم ببرد و شدم...........من "دلاوار" رای خامنه ای

 


فصل : شعر دلاوار,انقلاب ، امام و رهبری,
حضرت ابراهیم (علی نبینا و آله و علیه السلام) ناراحت بود از اینکه چرا نمی تواند در راه خدا اسماعیلش را قربانی کند...

اسماعیل نباید قربانی میشد...زیرا نسل محمد مصطفی صلی الله علیه و آله باید از صلب اسماعیل علیه السلام باشد...

حضرت ابراهیم خلیل از این افتخار به خاطر رسول خدا گذشت...رسول خدا حسینش (ارواحنا فداه) را قربانی کرد....

یعنی...حسین منی و انا من حسین...چه بده بستانی داشته اند...
 
حبیب الله، خلیل الله، ذبیح الله، ثارالله

فصل : شعر دلاوار,گوناگون,

پرندگان را بنگر...بالهایشان که باز است و پرواز میکنند؛ آنگاه که دست و پای در هوای دنیا نمی زنند و در رویای معشوقشان آرام آرام جیغ میکشند؛ بنگر که هر چه به آسمان نزدیک تر شوند و بالاتر روند کمتر بال میزنند و بیشتر در آسمان خیالش رها می شوند...

عقاب را که می نگری دور است و گنجشک نزدیک...او که می نگرد عقاب نزدیک است و گنجشک دور دور...

خدایا: بال پروازمان ده تا اوج...تا آنجا که دیگر  نه از ترس سقوط و نه از غم دنیا بال زنیم و هماره در خیال تو باشیم...

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ

آیا ندانسته‏اى كه هر كه [و هر چه] در آسمانها و زمین است براى خدا تسبیح مى‏گویند

 وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ

 و پرندگان [نیز] در حالى كه در آسمان پر گشوده‏اند همه ستایش و نیایش خود را مى‏دانند

 وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ ﴿۴۱﴾-نور
 و خدا به آنچه مى‏كنند داناست (۴۱)-سوره مبارکه نور


فصل : شعر دلاوار,

 

سرد گشته آسمان دیده ام

 

 

قلبم اما گرم گرم؛

 

 

گر چه تا بالای بام آسمان خندیده ام

 

 

اشک غم را از گل دل چیده ام؛

 

 

پیش پایت ابروانم خار و خس باشد ولی...

 

 

قالی چشمان صد رنگ ریا برچیده ام؛

 

 

بذر احساس لطیفت بر زمین گرم دل پاشیده ام

 

 

تا تو را فهمیده ام...

 


فصل : شعر دلاوار,
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

 

عشقم تویی ای ماهرخ پرده نشین

 

 

دیوانه ز عشق تو شدم یار ببین

 

 

ای ماه شب تار تویی دلبر دل

 

 

لبهای تو خندان و همه زلف تو چین

 


فصل : شعر دلاوار,

 

این متن در روز عید فطر نگاشته شده است:

 

نسیم رحمت الهی ...

 

با عطر شکوفه های مغفرت از راه رسید و باران اشک

 

در بیابان دل بر بذر توبه پاشید،

 

تا گلهای سفید بخشش در بهار فطر روئیدند...

 

باغبان وجودم...

 

عمر گلهای سفید پاکدلیم که هدیه ات در شهر خوبیها

 

و در قرارگاه سحرهای اشک بود کوتاه است، آن را به

 

دست بهاری حجتت میسپارم تا شاید نسیم عرفه، باز غبار گناه دوریت

 

از گل برگهای نازک دلم بردارد...

 

دوستت دارم ماه خدا...

 

دوستت دارم عید خدا...

 

دوستت دارم عرفه...

 

پاک پاک پاک

 

عیدتون مبارک

 


فصل : شعر دلاوار,

دارم از خوشحالی دیوونه میشم...خبر زنده بودن امام موسی صدر اینقدر هیجان زدم کرده که واقعا نمی دونم چی بگم.

اگر چه خدا و سنت های خدا همیشه قابل تغییره اما این نقل از آیت الله شاه آبادی (فرزند آیت الله شاه آبادی استاد امام رضوان الله علیهم) است که از خبرگزاری جهان نیوز براتون گذاشتم:

این عارف وارسته چندی پیش و در حاشیه درس اصول اعتقادات خود در پاسخ به سوالی پیرامون وضعیت امام موسی صدر، نکات جالبی را اشاره فرموده بودند.

سؤال مطرح شده این بود: " از شما نقل شده است كه فرمودید آیت الله صدر زنده است. آیا این نظر متعلق به شماست و دیدگاه شما در این باره چیست؟ " که معظم له اینگونه پاسخ فرمودند:

" البته باید مساله قذافی حل شود. باید از مقام خودش خلع شود، اگر چنین شد راه درست کردن این امر یعنی آزادی ایشان آسان می شود. در این صورت دیگر قذافی حاکم نخواهد بود و ما می توانیم به خواسته های خود برسیم. یعنی ولی مسلمین با نفوذ در آن مملکت ایشان را به وطن بر می گردانند. تا قذافی آنجاست نمی توان کاری کرد. وقتی حکومت آنجا دست مردم مسلمان افتاد، آن وقت است که ولی مسلمین می تواند اقدام برای برگرداندن ایشان داشته باشد. قذافی مهره اسرائیل است و اسرائیل نمی خواهد که ایشان آزاد شود؛به خاطر نفوذی که ایشان در جهان اسلام دارد بر علیه اسرائیل. ولی وقتی مردم پیروز شوند دیگر اسرائیل و دشمنان اسلام راهی برای اعمال نظرشان در آنجا نخواهند داشت و نمی توانند دیگر کاری بکنند. مثل پس از انقلاب ایران که دیگر اراده آن ها نافذ در اداره و تصمیمات کشور ما نیست. نظر ما اینست که ایشان زنده اند و رو به ایران و مسافر ایرانند و دشمنان نمی توانند کاری کنند و بالاخره با پیروزی مردم لیبی، در زندان ها باز خواهد شد و همه زندانیان سیاسی خصوصا ایشان به وطن باز خواهند گشت. از خدا باید خواست که ایشان را صحیح و سالم به ما باز گرداند، انشالله."



...


فصل : شعر دلاوار,

 

شب آمد و گل در برم نیست                    جز فکر رخش  در سرم  نیست

 

 

بالای سرم در آسمانی                                 صدآه که یک بال و پرم نیست

 

 

هر جا نگهم فتاده هستی                                  هستی همه جز یک حرم نیست

 

 

قلبم به تو دادم ای نگارم                    جان وتن من که یک درم نیست

 

 

سنگین تر از این دو قطره اشکم                  هم نیست اگر چه یک گرم نیست

 

 

مهر تو و آتشت نیفتد                                     در دل که در آن کمی کرم نیست

 

 

دل گرچه سیاه گشته گفتش                        آن جنس بدی که نی خرم نیست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

منم رو سیاه درت ای خدا

 

 

منم آن غلام کرت ای خدا

 

 

مرانم که می میرم از دوریت

 

 

بمیرم فدای سرت ای خدا

 

 

ذلیلم اگرمن، نه یک ذره کم

 

 

بگردد ز جاه و فرت ای خدا

 

اگر می رسد بر من از سوی تو

 

فقیرم به خیر و شرت ای خدا

 

 

دلم سرد سرد است و گرما تویی

 

 

منم تشنه ام بر برت ای خدا

 


فصل : شعر دلاوار,

 

دل غمدیده من باز به شوق آمده است

 

 

لب سردم ز لبت بازبه ذوق آمده است

 

 

دل من در هوس دیدن روی چو مهت

 

 

قعر چه بود ولی باز به فوق آمده است

 


فصل : شعر دلاوار,

 

از عشق تو است آنچه در دل دارم

 

 

هم دل تو و هم دلبر و هم دلدارم

 

 

دیوانه اگر شوم ز رویت چه عجب؟

 

 

چشمی هوسی و پای در گل دارم

 


فصل : شعر دلاوار,

 

دلم گم کرده راهش را و چشمانم نگاهش را

 

 

شبیه آسمانی که شبی گم کرده ماهش را

 

 

دلم مرداب ساکن شد برایش مرگ ممکن شد

 

 

نمی خواهم نگه دارد لباس بس سیاهش را

 

 

تمام غصه ام درد است و قلبم قلب نامرد است

 

 

تمام سینه ام یکدم رها کردست آهش را

 

 

گدایی را نباشد غم ندارد دیدگانم نم

 

 

گدای کاهلی هستم که رنجاندست شاهش را

 

 

نمکدان را چو بشکستم چو عهدم با گنه بستم

 

 

دلم تعطیل می دارد  همه خواه و نخواهش را

 

 

دو چشمانم چو شد بینا بدیدم راز ما اغنی

 

 

دلاوارا بتر س اینک بخوان تبت یداهش را

 


فصل : شعر دلاوار,

 

باغ چشمان من اینجا سرد است

 

 

جای خالی  همان یک مرد است

 

 

گرچه یکتاست خداوند صمد می دانم

 

 

یار ما نیز چو معشوق عزیزش فرد است

 

 

جمعه ها یاد تو افتاد اگر این دل مست

 

 

این غم و آه و فغان نیست خدا، این درد است

 

 

حق نه آنست که من گویم و تو گوش دهی

 

 

آنچه او خواست اگر گشت  و گر آن کردست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

اشکی به دیده ماند، خونی به دل نشست

 

 

تیری به چشم خورد، قدی کمان شکست

 

 

لبهای کودکی، آبی ندید و دید

 

 

بابا که کودکش خونین و پرپرست

 

 

گم کرد راه خود، اسبی و خصم دن

 

 

با تیر و تیغ تیز ره بر جوان ببست

 

 

سرهای عاشقان رقصنده می رود

 

 

تقدیم نور کرد ارباب با دو دست

 

 

آتش گرفته باز یک چادر سیاه

 

 

آتش به جان زنید مردان حق پرست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

یعقوب اگر به یوسف کنعان نگاه کرد

 

 

در هجر روی او همه عالم سیاه کرد

 

 

صبر جمیل عاشق یوسف نگر که دهر

 

 

پر از فغان و ناله و افسوس و آه کرد

 

 

ماه من است عشق و خداوندگار صبر

 

 

زینب که صد چو یوسف زیبا به چاه کرد

 

 

صبر جمیل لحظه ای از صبر زینب است

 

 

تفسیر ما رأیت به زنجیر و راه کرد

 

 

کوه است درد و رنج وگر زآهن است و سنگ

 

 

زینب نگر که کوه بلا را چو کاه کرد

 


فصل : شعر دلاوار,

 

با کاروانی از غم و آه آمدم ببین

 

 

محتاج لطف کوی تو شاه آمدم ببین

 

 

صد تیر از نگاه من ای جان خطا برفت

 

 

در آرزوی یک دو نگاه آمدم ببین

 

 

باران اگر که لشکر درد است زآسمان

 

 

با اشک درد همچو سپاه آمدم ببین

 

 

کوه غرور و کبر مرا چشم تو شکست

 

 

گردیده ام حزین و چو کاه آمدم ببین

 

 

از عرش کبریایی حق تا به فرش پات

 

 

با زلف یار این همه راه آمدم ببین

 

 

گردم که چون ستاره ز نورت منورم

 

 

با عشق روی حضرت ماه آمدم ببین

 

 

با این همه کرامت و لطفی که در تو هست

 

 

خالی ز هر چه خواه و نخواه آمدم ببین

 


فصل : شعر دلاوار,

سلام و خدا قوت به همه خواهر و برادرای گلم

خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود و خیلی خیلی هم براتون دعا کردم

جاتون خالی کنار حرم حضرت زینب و حضرت رقیه سلام الله علیهما

به یادتون بودم و براتون دعا کردم.خدا قبول کنه...

چند بیتی توی راه و بیراه شام غم نوشتم که تقدیم میکنم:

 

 

این ره عشق مرا تا به خدا خواهد برد

 

 

آتش عشق مرا جان به فدا خواهد برد

 

 

جز شهادت نبود شهر دگر مقصد من

 

 

آن که هادی است مرا سوی هدی خواهد برد

 

 

سوی جنت روم اینک بخدا جان مرا

 

 

آنکه گردید ز ارباب جدا خواهد برد

 

 

سوی ارباب لبم میگزد اینک چون است

 

 

دست شاه است که غم را ز گدا خواهد برد

 


فصل : شعر دلاوار,

 

بهار جمعه ای دیگر خزان شد                              دو چشم نرگسش بر ماگران شد

 

هزار افسانه از لیلی و شیرین                           نهان در ناز آن ابرو کمان شد

 

 

زبس لبهای سرخش لعلگون است                          همه جانم برایش چون دهان شد

 

 

دو دنیا  بی وجودش بی وجود است                        وجودش جان بر این دنیا و آن شد

 

 

دلم تب ریزد از گرمای شمسم                         ز نورش روشن این هفت آسمان شد

 

 

گل عرفان هزاران برگ و بر داد                               به باغ معرفت چون باغبان شد

 

 

چو غائب گشتم از "من" هست دادی                            به ظرف خالی بی جان و جان شد

 

 

میان مجلس مستان نشستم                                   قتیل قلب من هم آن میان شد

 

 

دو نرگس خون چو کارون سرخ داری                       چو زینب راهی یک کاروان شد

 

 

چو از جنت برون گردید آدم                                           دلا وار رخ صاحب زمان شد

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

مست است همه جانم و مستی ز تو جوید                                       ریحانه عشق    از   سر   زلفین  تو  بوید

 

 

راه تواگرخون طلبد حرف حسابست                    روح ازلب چون خون تودرجسم بروید

 


فصل : شعر دلاوار,

خدا قلب را آفرید و قلب برای خداست...حرم خداست

و جز خدا کسی را اجازه ورود به قلب نیست...

قلب حب است...قلب عشق است...منشاء علاقه و احساس است...

عشق تمرکز عاشق است بر معشوق...پس معشوق یکتاست...قلب هم یکتاست...

معشوق غیرت دارد...جز خود را در قلب عاشق نمیتواند ببیند...

اگر ببیند یا عاشق را رها کرده و می رود...یا قلب عاشق را می شکند...

اگر عاشق قلبش شکست یعنی معشوق هم دوستش دارد...

چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

معشوق اگر خدا باشد عاشقانش را عاشق است...عاشقان خدا معشوق یکدیگرند...

قلب حرم خداست...هیچ کس اجازه ورود به حرم خدا را ندارد

جز آنکه نشانه ای از معشوق داشته باشد...

یا عاشق معشوق باشد...یا معشوق معشوق...

حسین (ع) عاشق بود و معشوق...

جدال عشق و عقل کجاست؟ حرف عقل و عشق چیست؟

هیچ...

عقل و عشق جدالی ندارند...از یک جنس نیستند و کارزارشان یکی نیست...

عقل میگوید عاشق باش...اما...

اما عشق و عشق...جدال قلب و قلب...دل و دل...جدال معشوقان بر سر قلب عاشق...

جدال عاشق با دل خود...که کدامین معشوق را برگزیند...مگر میتواند انتخاب کند؟؟؟

یکی عاشق دنیاست...الهه هواه...خدایش..الهه اش...معشوقش هوای نفسش است...

حب دنیا دلش را پر کرده...

جایی برای خدا نیست...اگر خدا قلبش را بخواهد قلبش را خواهد شکست...

قلب شکسته باز حرم خداست...

اگر قلبش را رها کند که وای...

جدالی است سخت میان خدا خواهی و دنیا خواهی...

میان عشق و عشق...میان حب دنیا و حب آخرت...

میان خود خواهی و خدا خواهی...

در این جدال عاشقان حقیقی خدا قلبشان را به صاحب واقعی اش می سپرند

و نامحرمان جایی در قلبشان ندارند...

در سطوح پایین عشق تکثر است و معشوقان بسیار...تمرکز قلب کم است...

هر چه عاشق تر می شوی به وحدت در عشق

که تمرکز بر معشوق حقیقی است می رسی...

در سطوح پایین انتخاب سخت است و در سطوح بالای عشق جای انتخاب نیست...

برایت انتخاب می کنند و آنچه عاشق را عاشق نگه می دارد شراب صبر است...

صبر بر خواست معشوق...صبر بر هجر معشوق...

صبر بر ناز معشوق...صبر بر تقدیر معشوق...

صبر به منزله سر ایمان است و ایمان یعنی باور و عشق...

و این یعنی صبر یعنی عشق...

و این چنین است که زینب بر قله عشق ایستاده است...

و ما رأیت الا جمیلا سر میدهد...

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن         منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

السلام علی قلب الزینب الصبور


فصل : شعر دلاوار,

 

تقدیم با عشق

 

 

مهر روی تو،  دل آدم پریشان می کند

 

هفت دریا را پر از یک قطره باران می کند

 

 

چشم مستت می کشد با خنجر مژگان دلم

 

چون که مستی پشت پلک هجر پنهان می کند

 

 

"سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش"

 

دست لطف تو برایم سخت، آسان می کند

 

 

لطف بی منت اگر کار خدای ارحم است

 

عشق ما هم چون خدا این لطف این سان می کند

 

 

کفر زلفت با دل عشاق با ایمان چه کرد؟

 

قلبشان را بین که نفی کفر و ایمان می کند

 

 

مست گیسویت شوم یا سخت آغوشت کشم

 

یا لبت را سرکشم کین این و هم آن می کند

 

 

زخمی هجران تو هر دم ز غم جان می کند

 

تیغ تیزم زن که آرامش به این جان می کند

 

 

یوسف ار بیند رخ تابنده ی ماه مرا

 

چون زلیخا یوسفم را قعر زندان می کند

 

 

یا که یعقوب ار بداند وصل کویت را چه هست؟

 

مشهدت را قبله ی معشوق کنعان می کند

 

 

پادشاهی گر ببیند این جلالت را به طوس

 

خادم صحن تو را خدمت چو سلطان می کند

 

 

هر که گرید در وصال ضامن هفت آسمان

 

بی گمان در روز حسرت چهره خندان می کند

 

 

مدعی وقتی نمی بیند کرم را در حرم

 

ژاژ می خواید ز شک، بیسار و بهمان می کند

 

 

اشک و آهم را نگر روی سیاهم را نبین

 

قلب مستم را ببین تقلید رندان می کند

 

 

مهر فرزندت دلا  وار این غزل را چون سرود

 

شکر نعمت بر درت ای  شاه مردان می کند

 

 

این قصیده 14 بیتی در مدح آقا علی بن موسی الرضا روحی له الفداء قسمتی از مهریه همسرمه...

 


فصل : شعر دلاوار,

مرا در جمعه ای دیگر

 

به حال خود رها کن

 

تا بمیرم از غم فردای بی رویت

 

بمیرم ا ز هوسهای خیالی

 

آرزوهای پر و خالی

 

بدوزم لب به دندان و بسوزم قلب را من به آتش

 

هیزمش غم

 

چشمهایم پر ز شبنم

 

خسته ام من

 

خسته ام من

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

زبان شعر مرا هیچکس نفهمیده ست

 

کسی نخوانده و چون من کسی نرنجیده است

 

مرا ببین و ببین حال زار اشعارم

 

کسی به روی من و شعر من نخندیده ست

 

همیشه در هوس خنده های روی توام

 

بیا ببین که هوس ، پا    ز عقل برچیده است

 

اگر ندیده به مردم مرا و گردیده است

 

 

چه غم که مردم چشمش همیشه گردیده ست

 

 

دلم اسیر گشته به عشاق چشم معشوقم

 

 

هر آنکسی که ندیده تو را و هم دیده ست

 

 

بیا به دین دلا  وار و دائم عاشق باش

 

 

که  چشم و خال لب و روی مه پرستیده است

 


فصل : شعر دلاوار,

 

لام لبت به سین سلامم که رخ نمود

 

 

با واژه های روی تو قلبم چنین سرود

 

 

گلواژه های چشم تو پنهان بود به پلک

 

 

چون آتشی که چهره فرو می برد به دود

 

 

ایهام داری ای شب زلف تو چون سحر

 

 

رقص تو و نسیم سحر این چه واژه بود؟

 

 

رقصیدی آنقدر که مشامم پر از تو شد

 

 

تار است زلف شبت یا که چوب عود؟

 

...


فصل : شعر دلاوار,

 

نه مست بوده ام نه خمار و نه می پرست

 

 

نه برده ام سوی آتش یکی دو دست

 

 

لاف جنون و عشق ز سر واکنم رضا(ع)

 

 

من را بخر ،من من را همین که هست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

با این دو بال باز که پرواز می کنم   دل را ببین که محرم یک راز می کنم

 

آغوش بازکرده و بالی نمی زنم     وقتی نماز صبح خود آغاز می کنم

 

وقتی که دل ز لب سرخ می تپد     آواز عشق روی تو را سازمی کنم

 

همچون عقاب ذکر نمازم نشد تمام       چونان که یاد نرگس و آن ناز می کنم

 

من مست میشوم ز دلاواریم هنوز    وقتی که چشم تر به رخت باز می کنم

 

 

 


فصل : شعر دلاوار,

 

نور  است همه نور خدا خامنه ای

 

خورشید علی را تو "علی" آینه ای

 

گقتم که تویی آیه ای از سوره حق

 

حقی همه،ای ماه تو  یک آیه،نه ای 

 


فصل : شعر دلاوار,

صفحات دلاوارنامه: 1 | 2 | 3 | « 3