حرف دل
راه تو خون می طلبد مرد کیست؟

مهم ترین وظیفه
"شناخت و انجام وظیفه" است.
فصلهای دلاوارنامه
پستوی دلنوشته ها
ختم صلوات
ذکر صلوات جهت تعجیل در فرج حضرت صاحب الامر "ارواحنا فداه"






کاتب
قدمهای بر چشم دلاوار
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
قدمهای امروز :
قدمهای دیروز :
قدمهای این ماه :
قدمهای ماه قبل :
کل قدمها :
آخرین قدمها :
  
دلاوارنامه
كد لوگوی دلاوارنامه برای وبلاگ شما
جستجو در دلاوارنامه

دوستان دلاوار
حلقه معرفت
سید جلال الدین حسینی (واعظ)
محیط مذهبی
کلبه فقه و حقوق
داهول
هشتمین ستاره
صمصام علوی
تنهایی...عشق
منتظران آفتاب
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
افلاکیان
لشگریان عشق
دست نوشته های یک نسل سومی
عصر ظهور
نوبهار دلها
مهندس مسلمان
مکائد ابلیس
پلاک هشت
پا به پایِ ماه
افسران امام خامنه ای
جا مانده از...
نسل حضور
عروس خورشید
قصه انتظار
کوثر بی کرانه
می نویسم برای مظلومیت آقام سید علی
راه نزدیک
غروب طلائیه
طلبه پاسخگو
بار امانت
سهم من
کجایی سبزترین بابای دنیا؟
میثم تمار
جای خالی...
وارثان انتظار
دلنوشته های یک بچه +
اسطوره های آسمانی
پیام شهبند
طرحی نو
محراب یار
پشت خاکریز
بالاتر از بالاترین(طنزهای سیاسی)
سراج
والعاقبة للمتقین
همسفرشهدا
المرأة ریحانه
بهشت دور نیست
این روزها که میگذرد
الهم عجل لولیک الفرج
تسنیم-تبریز
به سردی فرات
میقات
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
اشعار عاشورایی
خاکریز انتظار
شهر لاله ها
یک قدم تا خدا
خورشید
بصیرت
ضجه های زنی خسته

پیوندهای روزانه
دلاوارنامه
كد لوگوی دلاوارنامه برای وبلاگ شما
آخرین دلنوشته ها
که روی توبه ندارم...
الله اکبر از این مردم...
نامه یک دوست عزیز به علی عزیز...(فرزند شهید احمدی روشن)
لاحول ولا قوة الا بالله...(از دلاوارنامه)
صــــــــــــــــــــــــبر استــــــــــــــ...(از دلاوارنامه)
عشق و چمران...
اینو دوباره گذاشتم..برای تویی که به عشق غیر خدا گفتی نه...
نفسی در هوای خامنه ای..
پیکان + پهپاد
معامله به این میگن...
حســـــــین...2(از دلاوار)
حســـــــین...(از دلاوار)
یا حسینامون بوی حسن میده
بدون عنوان!!!
کوتاه اما...
یه روز بارونی
پرندگان را بنگر...(از دلاوارنامه)
تا تو را فهمیده ام...(از دلاوارنامه)
حب دنیا و ذکر و دامن! درویش!!!(مخصوص آقایان؛ برای گرفتن رمز پیام بگذارید و آدرس وبلاگ یا ایمیلتان را قرار دهید)
عشقم تویی...(از دلاوارنامه)
از عید فطر تا عرفه...عید قربان بر همه شما عزیزان مبارکباد
شکارچی شنبه و یک حبه قند...جاهدوا باموالکم
آیت الله شاه آبادی: امام موسی صدر زنده است و به زودی به ایران باز میگردد.
حرم هستی...(از دلاوارنامه)
گرما تویی...(از دلاوارنامه)
هوس دل...(از دلاوارنامه)
دل دارم...(از دلاوارنامه)
استاد عزیز و گرامی جناب آقای دکتر مسعود درخشان و قیام وال استریت
دلم گم کرده راهش را...(از دلاوارنامه)
دور هم خوش میگذره...نه؟

 

صید تو شد جان و تنم، شام شبم را سحری

 

ذره ی سرگشته منم ،شمس خدا را قمری

 

 

دل ز پی نشانه ای گشت دلا  وار ولی

 

ای تو علی ولی حق، باغ خدا را ثمری

 


فصل : شعر دلاوار,

 

آتش عشق یار من چون که زبانه میشود

بحر دل شکسته ام آه شبانه میشود

 

کاسه چشم سرد من خون شود و هزار دل

سنگ صفت ز گوشه ای نرم روانه میشود


فصل : شعر دلاوار,

 

هین عشق طنابی شده ازدیده بدین چاه

یوسف به دل افتاده و کوته شده این راه

 

مژگان سیه دست به دستند و زحیرت

هر دم کشد از دل نمی از آب و کمی آه

 

 


فصل : شعر دلاوار,

فصل : شعر دلاوار,

بـا دیده بـه بـاغ دل مـن آمـده ای           زیبا چو گل و سرو و چمن آمده ای

این دیده دلاوار کند فرش شما           چـون لالـه و سنبل و سمن آمده ای

انشاءالله مدیون وقت شما نباشم


فصل : شعر دلاوار,

 

مرا بین عاشقم حالم خرابست

 

دلم مست تو ناخورده شرابست

 

ببین قلبم به دریا   یت غریقست

 

همه دریای دنیایم سرابست

 


فصل : شعر دلاوار,

 

 

شمع مولا را جهان پروانه است

 

خانه حق هم علی را خانه است

 

شمس حیدر روشنی بخش بهشت

 

حق علی را ذیل معنایش نوشت

 


فصل : شعر دلاوار,

 

با یاد روی چو ماهش دلم خوش است

 

وز مهر و موی سیاهش دلم خوش است

 


فصل : شعر دلاوار,

 

 

 در آسمان نگاهت خدای بی همتاس


در انتهای صدایت لطافتی زیباس


دل خدایی تو نقش صورت حق است


دل حزین مرا بین که خط ناخواناس

 

...

 


فصل : شعر دلاوار,
درد و غم...(2)
به قلم:دلاوار 09:01 ب.ظ

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تو کوچه باغ زندگی می گشتم تا به دو راهی غم و درد رسیدم. دو راهی­ای که همیشه فکر میکردم شبیه همند و از جنس اشک. اول رفتم و توی کوچه غم پرسه زدم، سیل اشک بود و ناامیدی و تنهایی و تاریکی و دیگر هیچ...

نمی دانم چه داشت که مرا نگه می داشت. چه بود که خیره کننده بود. چه کرد با دلم که می خواستم تنهاییم را با اشک ، اشکم را با ناامیدی ، ناامیدیم را با سکوت و سکوتم را با سکون...

اما ناامیدی...

ناامیدی چیزی بود که هرگز نمی توانستم در قلبم جای دهم، به دنبال امید به راه افتادم...

راهی به سوی نور...

راهی به سوی درد...

دردی از جنس عطش... دردی از نور وجود...

دیگر نه تنهایی بود و نه تاریکی، نه سکون بود و نه غم ...

اشک بود و اشک ... اشکی به طراوت درد

امید بود و امید... امیدی به صلابت سرو

راه بود...راهی به سوی او...راهی به بوی او...راهی به نقش او...راهی که بود مقصد و بود او...

غم بود و سکوت بود اشک هم بود و تنهایی و سکوت هم...

اما ز درد بود و زشوق ...پرواز بود و سبک...با ناز بود و لطیف...طناز بود و حریف...

غم کشت و درد زنده کند قلب را ز عشق      یک جمله بیش می نکند فاش، راز عشق

بشکن سکوت و مگو هیچ غیر یار              بشنو صدای اشک و دل و نای ساز عشق


فصل : شعر دلاوار,

آن روی کثیف سکه (سید شاهرخ موسویان)

درون یک کلاس درس دانشگاه/ میان دختران یک دختر زیبا و مه رو بود/

جمالش حسرت بوم کمال الملک/ لبانش سرختر از حمله چنگیز/

دو ابرویش کنار هم/ شبیه شاه بیت شعر یک شاعر/

فتاده آتش عشقش میان جزوه های درسی استاد و دانشجو/

ولی با این همه عاشق/دل مغرور آن دختر/اسیر یک جوان همکلاسی بود ایلاتی/

جوانی زاده یک کوچ/جوانی خوش قد و زیبا/ولی چون گپه های دختران ایل رمزآلود/

جوان محجوب و تنها بود/ وتنها مونس او یک کمانچه یادگار ایل/

تمام ایل روحش منزلی دیگر و در ییلاق دیگر بود/

دل او اهل ایمان اهل معنا بود/برای خود سلوکی داشت/

و در پیمودن آن هفت شهر کشور عطار/

زمانی در چمنزار طلب یک اسب رهپیما و گاهی در بیابان گم حیرت ز نومیدی کفرآمیز لوکی داشت/

چه گویم ماهی شوریده قلبش/ بجای مژه قلابی دختر/فتاده در غم یک صیاد زیباتر/

همیشه اسب سرکش دختر/هوای قلعه وصل جوان را داشت/

جوان اما به کیش عاشقی مات رخ یک شاه دیگر بود/اسیر ماه دیگر بود/

از آن رخساره بنمودن ها/و زآن پرهیز کردن ها- که سعدی نیز فرموده ست:/

جوان هر روز بازار خود را تیزتر می کرد و دختر عاشق او بیشتر می شد/

کنار پوچی آن شهر/حریم یک مزارستان خلوت بود/مزارستان زیبایی پر از کاج و صنوبر ها/

پر از فرعون و موسی ها/پر از خرهای عیسی ها/پر از کشورگشایی های نادرها/پر از یاهوی درویشان/

جوان گاهی برای لذتی مخصوص/به آن عبرت کده می رفت/

کمانچه، فکر، ناله همدمان او/

جوان گاهی برای لذتی مخصوص/به آن عبرت کده می رفت/

جوان بر یک درخت سرو تکیه داد و محو حال آنجا گشت/

پس یک قبر خوش قامت نشسته دخترک آرام و با چشمی گرسنه/

عشق خود را داشت می پایید/صدای سوزناک آن کمانچه در فضا پیچید/

خروشی در میان مردگان افتاد/صدای شیون آن ساز ایمان سوز/

همانند صدای شیهه یک اسب زخمی ناله آسا بود/جوان شوری به ماهور دلش افتاد و با آواز جانسوزی چنین سر داد/

"صفا دارد شکست ساغر و تسبیح و پیمانه/

بیا در مجلس مستان که بشکن بشکن است امشب/

ببین که سجع و تشبیه و ردیف و قافیه مستند/

بیا زاهد شرابی زن گناهش با من است امشب"/

جوان می خواند و می نالید/ و در رقص آمده سرو صنوبرها/

و من یقین دارم که آن لحظه/تمام مرده ها هم رقص می کردند/

در آن گرمابه عریان معنی ها/در آن کشف شهود لخت/به چشم خویش دختر/

دختر عاشق/خدا را دید حتی بیشتر از پیش/خدا را دید اما چون هووی خویش/

دلش در تازش عشقی حسادت بار و/جان در کوبش شوقی دقابت وار/

خدا را مانع خود دید/دل و دین رفته از دستش/

تمام مصر ایمان را برای مستی فرعون خود می خواست/در آن لحظه بدون شک/

تمام چاه قلبش می مکید از شوق یوسف را/زلیخای رخش را از پس پرده برون افکند/

جلو رفت و به کبری غمزه آسا گفت:/که بس کن نالش این ساز سوزان را/

شد از کف طاقتم دیگر/تو آخر تا به کی آشفته یک عشق موهومی/

و تا کی این چنین گریان و مغمومی/تو را من دوست می دارم تو اما آه/

دریغ از یک نگاه تند/برای ذبح عشق خویش/به پایت گشته ام هی تیز/تو اما وای/

 دریغ از یک نگاه یک سلام کند/منم لیلی وش طناز مجنون کش/

که حتی فلسفه با آن اساتید همیشه سرد و ناراضی/به نرمی می شود با نیم دانگی از نگاهم دلخوش و راضی/

تو اما آه اما تو مرا کشتی به این بی اعتنایی ها/خدایت را نشانم ده/بگو زیباتر از من کیست آخر کیست؟/

بگو مسحور جادوی کدامین سامری هستی؟/

جوان یک لحظه ساکت ماند/نگاهی پر ترحم بر رخ مغرور دختر کرد/به جهلش پوزخندی زد/و پاسخ از سر غیرت چنین آورد/

"چگونه خویشتن را با آن اهورا درقیاس آری؟/چگونه یک مگس در عرصه سیمرغ می بالد/

قسم به ناله این ساز/قسم به سوز این آواز/کنون در پیش رویت زشتیت را برملا سازم/

تو را رسوای شداد غرورت می کنم اکنون/به چشم دلربای خویش می نازی؟/

به چشم ذره بین بر چشم خود بنگر/که غیر از تکه ای مرطوب و چندش بار چیز دیگر نیست/

به آن بینی که شهکار قلمکاری ست می نازی؟/که غیر از مخزنی از آب چرکین چیز دیگر نیست/

به سرخی دهان خویش می نازی؟/درون پوچ این مرداب مردم سوز/نماد نفرتی زشت است نامش "تف"/

به سرما خوردنی، درد گلو، چرکی، تعفن می کند چون بوی گرما خورده مردار/

به آن گونه که گلگون است می نازی؟/اگر با تیغ جراحیش بشکافی/بجز خون و رگ و پی و کثافت چیز دیگر هست؟/

به اندام سپید و نرم و پاک خویش می نازی؟/اگر چشم حقیقت بین بیندازی/درون حجم این قوطی/به غیر از چرک و استفراغ روده چیز دیگر هست؟/

به موی موج زای خویش می نازی؟/سرای سالمندان را تماشا کن/ و بنگر آئینه زیبایی خود را/در آن سرهای گر آن پیرهای زشت/

کمی بعد از وفات خود/نگاهی بی صدا بر لاشه خود کن و بنگر کرم هایی را که می لولند در کاباره چشمان مکروهت/

کنون خود قاضی من باش/چگونه دوستدار این همه چرک عفن باشم/

منم فرزند ابراهیم استدلال که از خورشیدهای پرغروب شهر بیزارم/

من از عشق بیزارم که تا خواهی دمی در سایه  امنش بیاسایی/جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها/

من از زیبایی گل های چینی، کاغذی، چسبی نبردم ذره ای بویی/

خرابم، عاشقم، آشفته ام، اما خراب روی نقاشم نه نقاشی/

دل از کف داده گیس آفرینم من نه گیسوها/و لیلا آفرین کردست مجنونم نه لیلاها/

خراب قد آن یارم که عاشق/پایکوبان پیش پای او نداند که کله یا سر کدامین را بیندازد/

خراب رنگ آن چشمم که حتی کاسه ساقی شده مست شراب آن/

و سر داده ست آواز "دل ای دل ای دل ای دل را"/

همیشه دوستدار حالت تاب و تب عشقم/به این خاطر مریض دایم آن شمس "تب"ریزم/

 منم فرزند ابراهیم استدلال که از خورشیدهای پرغروب شهر بیزارم/

رهایم کن که بیمارم/جوان یکباره ساکت شد/نگاهی بر افق انداخت/دگر خورشید از آنجا رفته/

گورستان سکوتی داشت روح انگیز/صدای ساز می آید/ صدای ساز می آید/ صدای ساز می آید/


فصل : شعر دلاوار,گوناگون,

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

دیروز که با پدر و مادر و برادرم رفته بودیم مزرعه تا هم به ماهیامون غذا بدیم هم درختامون رو آبیاری کنیم؛ همینطور که با مادرم داشتم تو محوطه باغ قدم میزدم یدفعه مادرم نگاهش به یه گوشه از باغ افتاد که پر از گل شقایق بود. من که داشتم با گوشیم فیلمبرداری هم میکردم رفتم طرف گلها و مادرم هم اومد. بعد از کلی ابراز احساسات نسبت به زیبایی اون گلها و ترکیب رنگ فوق العاده گل شقایق مادرم یه جمله گفت که واقعا جای ملاصدرا خالی بود. یه مادر باصفای البته به قول امروزی ها بی سواد یه چیزی گفت که آهوی عقلم در گل خفت...

اینجوری شروع کرد: قدرت خدا رو ببین، از دل این خاک و آب چه گل قشنگی بیرون اومده...(این که هیچی) بعد گفت لابد قیامت هم همینطوریه دیگه(اذا رایتم الربیع...اینم هیچی) بعد ادامه داد: یعنی وقتی ما خاک بشیم و قیامت دوباره زنده بشیم جسممون هم از این چیزی که الآن هست بهتر و لطیف تر میشه !!!!!!!!!!

نعره ها کشیدم و سر در بیابان نهادم...

همینطوری که داشتم پشت سر مادرم راه میرفتم من ایستادم و مادرم رفت؛ گفتم:

چون غنچه از غم تو جامه می درم               وز عشق روی تو دائم بر این درم

جانان ما اگر نکند منع این مرا                     می خواندمش نه خدا بلکه مادرم

         


فصل : شعر دلاوار,گوناگون,

من آن قلـــبم که با یـادت هـزاران بـار در تـــابـم         توآن خونی که در جوشی زمانی هم که درخوابم

من آن اشکم که می ریزد به روی صورتت هر دم            تو آن چشمی که می بیند مرا آتش که در آبم

تو آن صحـرای سرسـبزی تـو آن دریای مواجــی              من آن جویم که از صحرا مسیر بحر می یابم

شبی من با لبت آرام و یک شب بی رخت مدهوش         از این دوری و نزدیکی شبی پیرم شبی شابم


فصل : شعر دلاوار,

bfotbqvuy8d3rnzai3c.jpg 

 

غروب جمعه آمد و

                            دلم دوباره با غمت

                                                     چو برگ زرد زیر پا

                                                                          ز جور این زمینه ها

                                                                                                      هزار بار پاره شد

کزین غبار خسته ام

                        وزین بهار رسته ام

                                              دو برگ چشم خسته ام

                                                                              برای دیدن رخت

                                                                                                  هزار بار پاره شد.

شبم سحر نمی شود

                          چرا؟ مگر چه می شود؟

                                                              بگویم ار زنام تو

                                                                                    لبم ببین که از غمت

                                                                                                            هزار بار پاره شد.

زغیر تو بریده ام

                     ز درد و داغ سینه ام

                                                   شبی فغان کشیده ام

                                                                                 چو بغض نارسیده ام

                                                                                                                هزار بار پاره شد.

edm29vzl2z11c9l3yatf.jpg

تو دیده ای در آن دمم

                              که من گناه کرده ام

                                                        ز آتش چنین غمم

                                                                                   گزیده ام چو من لبم

                                                                                                               هزار بار پاره شد.

شکسته بغض و گشته خم

                                 میان دوستان ولی

                                                              "ولی" میان دوستان

                                                                                       صف هزار دشمنان

                                                                                                              هزار بار پاره شد

به چاه قلب در شدی

                             برای یوسف رخت

                                                    طناب عشق دادمت

                                                                                 طناب نازک دلم

                                                                                                   هزار بار پاره شد

 

به گیسوان پلک نم

                          به درد و اشک دیده ام         

                                                        تو را ز قلب خوانده ام

                                                                                        ببین که بند قلب غم

                                                                                                            هزار بار پاره شد

به کلک درد و  آه دل

                         به دفتر سیاه دل

                                              نوشته نام شاه دل

                                                                     ببین که دفتر دلم

                                                                                                          هزار بار پاره شد

مرا تو تاج سر بده

                        شکوه و اوج و فر بده

                                                     مرا تو بال و پر بده

                                                                              که بال و پرِّ خسته ام

                                                                                                        هزار بار پاره شد

تو شمس وابر پاره ای

                          تو ماه و هم ستاره ای

                                                       زمین به دست گل ببین

                                                                                     به عشق دیدن رخت

                                                                                                             هزار بار پاره شد

تویی که قلب، خانه ات

                              و نور شد نشانه ات

                                                         برفت درمیانه ات

                                                                            دلم ز چنگ شانه ات 

                                                                                                               هزار بار پاره شد


فصل : شعر دلاوار,

در ره عشق خدا یار دگر نشناسیم                                   مشق ما حمد و ثنا ، زیر و زبر نشناسیم

شب هجران چه شبی غیر شب هجر خدا                         شمس ما صورت حق است قمر نشناسیم

نکنم سجده بر آن کو، نه دلم طالب اوست                        غیر حق نیست و ما خاک و حجر نشناسیم

شربت وصل فقط از لب او می نوشیم                            چون نماز است دگر جام و سغر نشناسیم

نه طمع بر لب حور و نه بهشتم هوس است                     چون خدا هست دگر حور و ثمر نشناسیم


فصل : شعر دلاوار,

سلام

دوستان من سلام

چند وقتی بود که شعرهایی که در طی چندین سال گفته بودم یکدفعه گم شده بود تا اینکه چند روز پیش داداشم خبر پیدا شدنشون رو بهم داد. اینم عیدی شما...

علی است همسر زهرای دخت رسول                                        علی است همنفس ناله های بتول

نماز بر همه اعمال گشته گر اولی                                              علی است بر حسنات و بهشت مهر قبول

سعی می کنم هر بار که می خوام مطلبی براتون بفرستم اول یکی از این شعرهارو بنویسم. ناقابلِ. ممنون میشم اگه اشکالاتش رو بهم تذکر بدید.


فصل : شعر دلاوار,
امام عزیزم
به قلم:دلاوار 10:55 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام سلام بر امامم عزیزم امام دلبرم امام زیبایم امام مهربانم ...

سلام بر عشقم سلام بر محبوبم سلام بر همه خوبیها...

سلام بر امامم

گر چه دل از غم هجرت شده بیمار اماما                 ز غمت دل شده بیدار و چه هشیار اماما

گر بسوزد همه کاغذ به جهان خصم تو جانا               می شـوم بهـر تـو و نــام تــو دیــوار اماما

 

 

 


فصل : شعر دلاوار,انقلاب ، امام و رهبری,
عشق
به قلم:دلاوار 01:31 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به مولایمان و امام زمانمان حضرت ولی عصر ارواحنا فداه

بی نام شما فصل بهارم چو خزان است      یادت همه شـادی دلـم در دو جهان است

ای یار پری چهر مرا عشق تو امید             وان قند که از لعـل لــبان تــو روان است

خواهم که بنوشم ز سبویت می نابی        زان روکه برویت دل و چشمم نگران است

بر من نظری یار نظر بر من و بنگر                با گـریـه و زاری به لـبم ذکـر امان است

گفتم که بده سوزی و اشکی و فغانی          گفتش که دلاواری تـو از چه عــیان است

گشتیم خراب از پی جامی و ندیدیم            رویی و ندانم زچه او شمس نهان است

خواهم چو کویر دلم ای یار سرایت               گویی که چمن جای گل و سرو و چمان است

صد بارطلب کردی از او ذکری و گفتش           آن را بنگر بر لب و دندان و دهان است

آن لحظه که از فقر ننالیدی و گفتی               فخرم بود آن ثروت عشاق همان است

گفتی همه عمرم به فغان بودم و هیهات        اینجا نه سخن از زمن و کون و مکان است

این ناله عشاق نه سخت است بر آنان          این ناله شکر خند لب پاک دلان است

من را چو نباشد به زمین خانه خشتی          خشتی بنهم بالش و سقفم آسمان است

هر مصرع شعری که دلاوار سرودست             تیری به دل از چله ابروی کمان است


فصل : شعر دلاوار,

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به تمام متاهلین عاشق

صد آه که گفتش که تو هشیار نبودی            بودی به جهان عاشــق دلـدار نبودی

ای بی خبر از عشق دلت را خبری ده            بر پشــت در آمد سحر آن یـار نبودی

آنگه که بدی تشنه به یک قطره ز لعلش         لـب بر لـب لـب بـود خبـردار نبودی

سر را ز سر سجده بی باده تو بردار               حق بر سـر دار اسـت تـو بر دار نبودی

نالی تو ز بی یاری و ماهش تو نبینی          خورشیدچه سوداست چودرغار نبودی

هر شب به کنارت بود آن یار خوش اندام        لـذت نتــوان بــرد چـو بیـدار نبودی

غافل شو ز صورت تو دلی پاک بدست آر        عاشق شو خـدا در پــی کـردار نبودی

زان سرخ لبت جز سخن تیز نیاید                بی سبز سخــن کاش که منقار نبودی

گر چشم نبارد به زمین دل خون اشک          یــاری ز بـــرای دل خــونبـار نبودی

آن را که برد هوش ز سر یار پری چهر           از شوق برایـش سـر و دستــار نبودی

گردیده خزان باغ عبادت به سحرگاه              در خـانـه مـگر عاشـــق عـیار نبودی

حیران شده چشمت ز جمال زخ دنیا             درچشم جمیل این همه بسیار نبودی

هر بار که گفتی می نابت شده حاجت            در خم می ات دید که میخوار نبودی

محراب نمازت چو نباشد خم ابروش              صحــن حـرمت کـور ز اغـیار نبودی

نقدت به چه کار آید اگر طالب غیری             یوســف نبـود کـاش که بـازار نبودی

گلها همه گویند که او عاشق رویت               نشنـیدی اگــر لایــق اســرار نبودی

از گلرخ رویش گل لبخند نچیدی                   دانی زچـه رو دست تو در خار نبودی

آن خار که از پای تو گردید برون باز                 در پـای تـو شـد عـالـم گـلزار نبودی

یک حرف بود حرف دلاواریت آن هم               محتــاج بـدی طـالـب دیــدار نبودی

خواهم که بگویم سخنی با لب لعلت          وایــم اگـر ایـن حـاصـل اشعار نبودی


فصل : شعر دلاوار,
شهید
به قلم:دلاوار 01:23 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به همه عاشقان شهدا

شهیدان عشق را چون بال بودند       به همت بر کمر چون شال بودند

الف قامت اگر چــون یـار رفتند       به وقت بنـدگـی چون دال بودند


فصل : شعر دلاوار,

صفحات دلاوارنامه: 1 | 2 | 3 | « 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات